پرده ای تاریک
غزه در خون
طرد و تنها
سرد و خالی
برده ام سر را به زیر سایه ای از برف
می کشم آهی در این زندان و پندارم
که من فرزند این خاکم
که من جامانده از آغاز افلاکم
ولی تنها شدم اینک
چه زخم کاری و سختی زدی بر من تو ای هم رنگ
چشاندیم ذره ای از آن همه بی رنگی یاران کوفی را
تو ای هم رنگ هم سایه
که از دشمن نمی نالم
از آتش
از سرما و وحشت، جیغ و شیون، آه جانسوز، درد جان کاه
نمی نالم من از آماج تنهایی
که دشمن نام خود بر خود نهاده این چنین دشمن
تو ای هم رنگ هم سایه تو کشتی طفل ناچیزم
من از دست تو می نالم
تو کردی خنجر بی رحمی و بی هم نوازی در میان سینه دردم
به یادش افتم امروز و همه شبها
در این شبهای عید نو شدن های برادرهای هم کیشم
در این شبهای عید رسم آن فرزند قدیسم
در این ماه پر از مظلوم به یادش می کشم هرشب
نگاهی بر سر فرزند در خاکم
که گر دینی ندارید ای برادر ها و انسانها
کمی آزاده دل باشید
نمی دانم چه باید کرد این غم را
پدر، این کودک گم کرده راهت را نجاتش ده
که می سوزد جگر اما ندارد جرئت فریاد
نمی دانم چرا اشکم نمی آید در این شبها
و قلبم می زند سنگین تر از هر شب
کمک دیگر نمی خواهم
که من مردی از آن روزم که تنها بودنش را دید
که هل من ناصر اش دیگر نمی آید به این گوشم
نمی دانم چه باید کرد؟
نمی دانم
نمی دانم
خداوندا
رحیما
دستگیرا
هادیا
دیگر نمی دانم چه باید کرد؟
(ده روز غزه در آتش)