Rainy Poems

دست نویس های ح.نصیری

eee2

سی ساله انقلابه، حالا وقت حسابه

 

 

روزایی که سپردیم سالایی که گذشتن

حرفایی که نگفتیم کارایی که نکردن

 

سرایی که به زیر بود دستایی که اسیر بود

چشمایی که خیسه اشک هرچی که بود همین بود

 

سرکشای سر به زیر جوونای حالا پیر

خسته های رو ویلچر بچه های روی مین

 

خیلی ساله گذشته خیلی چیزه که دیدیم

حرفای تلخ زیاده کم و زیاد شنیدیم

 

روزایی که گذشته پر بوده از شنیده

بچه های بی پدر طفلای مهر ندیده

 

قصه ما کهنه سو مجال گفتنش نیست

دردایی که چشیدیم جون شنیدنش نیست

 

سی ساله واسه گفتن امروز و فردا کردیم

سی ساله لب گزیدیم سی ساله سر به مهریم

 

بسه دیگه برادر پاشو زمونه جنگه

جنگ میون مردا جنگ شیر و پلنگه

 

پاشو نشون مردی هنوز تو سینه داری

هنوز نشون ندادی چی از بابات کم داری

 

از اونا که جنگیدن اونا که پر کشیدن

مردایی که نموندن جامو تا ته چشیدن

 

اونایی که زیر خاک زیر خروارا خاشاک

اونایی یادشون مونده هنوز پاکه پاک

 

 

همونایی که با خون این نهالو جون دادن

سی ساله انقلابو با خونشون نون دادن

 

اونایی هم که موندن و با حماقتاشون مملکتو چلوندن

خیلی ساله مفت خوردن خیلی ریشه دووندن

 

اونایی که بعد ما بعد رفتن بابا انقلابو دزدیدن

اونایی که بعد جنگ از تو سراب فرنگ تو خاکمون خزیدن

 

بعد مردن مردا بعد نبرد بابا

بعد سکوت مردا رو تخت آسایشگاه

 

آره جونم برادر وقتی قحط الرجاله

گوشتی اگه نباشه چقندرم سالاره

 

زمونتون گذشته سیدای خوش خنده

پیرای کهنه کار پر طمع و یه دنده

 

گنده های بی عرضه ریشو های بی ریشه

زمونتون گذشته بلیطتون تمومه

 

بچه های اون مردا دردونه های بابا

حالا قدی کشیدن حالا شدن یه بابا

 

جواب می خوان از شما از همتون نامردا

از شما که چسبیدین به خون بابای ما

 

صاحاب داره انقلاب بسه دیگه این سراب

بی بخارای پپه مثل مگس رو کباب

 

هنوز خیال ندارین گورتونو گم کنید

هنوز خیال ندارین شرتونو کم کنید

 

عبای شوکولاتی لپ های گل نباتی

گفتمان زیادی اصلاحات دهاتی

 

سلطان حسین و تعلیق

موس موس غرب بی دریغ

 

باز بوی گوشت شنیدین که پوزه ور کشیدین؟

باز بوی قدرت رسید که سر بالا کشیدین؟

 

مردم ما هنوزم مردم انقلابن

اگه خیال می کنید که این مردم تو خوابن

 

تا هست هنوز مردایی امثال حاج محمودا

این معرکه براتون جا نداره تا سالها

 

جمع بکنید کاسه و کوزه و سفرتونو

جمع بکنید پلاس ژنده و موندتونو

 

قصه ما مفصل زمونمون مختصر

بازم اما میشنوید از بچه بی پدر

سی ساله انقلابه، دیگه وقت حسابه

 

 

یادت میاد محمد شبای تنهایی تو؟

شبایی که با مادر تنها بودیم پیش تو؟

 

یادت میاد تو خونه نه فرش داشتیم نه بابا؟

فقط یه گاز پیک نیکی ، دوتا گلیم یه خدا

 

یادت میاد محمد نون پنیر و تخم مرغ

شام تموم هفته ماهی یه بار بال مرغ

 

وقتی یادش می افتم گاهی دلم میگیره

گاهی خیال میکنم شاید گریم بگیره…

 

یادت میاد محمد اون شعری که می خوندی؟

همون که گاهی شبا یواشکی میخوندی؟

 

همون شعری که هر بار میشندی بغض میکردی

همون که با خوندنش دستاتو مشت میکردی؟

 

وقتی که فکر میکردی گریت نشون ضعفه

با همه بچه گیت ، گوش میدادی به حرفه

 

حرفه چی بود یادته؟ یادت میاد محمد؟

یادته شعرش چی بود؟ حفظیش هنوز محمد؟

 

-          نه مصطفی یادم نیست شعره قدیمی ای بود

-          فقط اینو یادمه نغمه غمگینی بود

 

اما من حفظم هنوز بعد حدود بیست سال

هنوز گاهی میخونم وقتی که غصه ام میاد…

 

گنجشک ناز و زیبا

که می پری اون بالا

بال و پرت به رنگ خاک

دلت چه مهربون و پاک

به من بگو، وقتی که پر کشیدی

بابای منو ندیدی؟

دیدمش از اینجا رفت

اون بالا بالاها رفت

پیش ستاره‌ها رفت

یواش و بی‌صدا رفت

ستاره آی ستاره

پولک ابر پاره

خاموشی یا می‌تابی

بیداری یا که خوابی

به من بگو، وقتی که خواب نبودی

بابای منو ندیدی؟

دیدمش از اینجا رفت

اون بالا بالاها رفت

از اون طرف از اون راه

رفتش به خونه‌ی ماه

ماه سفید تنها

که هستی پشت ابرها

نقره نشون کهکشون، چراغ سقف آسمون

به من بگو وقتی که نور پاشیدی

بابای منو ندیدی؟

همین جا پیش من بود

نموند و رفت زود زود

اون بالا بالاها رفت

بابات پیش خدا رفت

خدا که مهربونه

پیش بابام می‌مونه

گریه نمی‌کنم من

تا شاد نباشه دشمن

گریه نمی کنم من

تا شاد نباشه دشمن

گریه نمی کنم من…

 

یادت اومد محمد؟یادت اومد دوباره؟

قصه زندگیه بچه شهید دوباره؟

 

یادت میاد که بابا شب میومد به خوابت

برات لالایی می گفت ناز میکردت تو خوابت؟

 

یادته بم می گفتی بابا دوسم نداره

وگرنه عینت شبا تو خوابم پا میذاره…

 

من بابارو ندیدم ولی تو دیده بودیش

مامان منو دیر زایید واسه همین تو دیدیش

 

منم اگه مثل تو بابارو دیده بودم

بابارو توی خوابام منم خب دیده بودم…

 

یادت میاد محمد ؟

 

موقع زنگ آخر وقتی دبستان بودیم؟

وقتی دم حیاط مدرسه مونده بودیم

 

تا که مامان بیادو باهم بریم به خونه

یادت میاد شروین و سعید خرچسونه!

 

یادت میاد باباشون با ماشین بزرگش

هرروز دم مدرسه می برد و می آوردش؟

 

یادت میاد ما هر روز پیاده راه میرفتیم؟

تا خونه کلی راه بود ولی باهم میرفتیم

 

-          آره بابا دست وردار بسه دیگه این حرفا

-          مصطفی ما مرد شدیم بسه  یاد قدیما

 

-          اون موقع ها تموم شد حالا تو بچه نیستی

-          حالا باید بجنگی دیگه که تنها نیستی

 

برای این کشورم که خون بابا رفته

خوب معلومه میجنگم  معلومه وقته جنگه

 

جنگ بابا تموم شد حالا نوبت ماهاست

توپ تو زمین حریف اما خدا با ماهاست

 

نمیذاریم انقلاب دست دزدا بیفته

تا وقتی ما زنده ایم این یه خیال مفته

 

-          غصه نخور برادر دنیا خدایی داره

-          صبر خدا زیاده اما یه جایی داره

 

-          وقتی به حد رسیدش صبر خدا و ماها

-          دزدای خون بابا ذلیل میشن ایشالله

 

-          غصه نخور برادر، برادر خوب من

-          گریه نکن برادر تا شاد نباشه دشمن

 

خوب میدونم محمد یاد داده بم زمونه

گریه کردن یه سره یه گنج بی نشونه

 

گریه نمی کنم من می جنگم من بادشمن

گریه نمی کنم من تا شاد نباشه دشمن

پرده ای تاریک

 

 

 

غزه در خون

طرد و تنها

سرد و خالی

 

 

برده ام سر را به زیر سایه ای از برف

می کشم آهی در این زندان و پندارم

که من فرزند این خاکم

که من جامانده از آغاز افلاکم

ولی تنها شدم اینک

 

 

چه زخم کاری و سختی زدی بر من تو ای هم رنگ

چشاندیم ذره ای از آن همه بی رنگی یاران کوفی را

تو ای هم رنگ هم سایه

که از دشمن نمی نالم

از آتش

از سرما و وحشت، جیغ و شیون، آه جانسوز، درد جان کاه

نمی نالم من از آماج تنهایی

که دشمن نام خود بر خود نهاده این چنین دشمن

تو ای هم رنگ هم سایه تو کشتی طفل ناچیزم

من از دست تو می نالم

تو کردی خنجر بی رحمی و بی هم نوازی در میان سینه دردم

 

 

به یادش افتم امروز و همه شبها

در این شبهای عید نو شدن های برادرهای هم کیشم

در این شبهای عید رسم آن فرزند قدیسم

در این ماه پر از مظلوم به یادش می کشم هرشب

نگاهی بر سر فرزند در خاکم

که گر دینی ندارید ای برادر ها و انسانها

کمی آزاده دل باشید

 

 

نمی دانم چه باید کرد این غم را

پدر، این کودک گم کرده راهت را نجاتش ده

که می سوزد جگر اما ندارد جرئت فریاد

نمی دانم چرا اشکم نمی آید در این شبها

و قلبم می زند سنگین تر از هر شب

 

 

کمک دیگر نمی خواهم

که من مردی از آن روزم که تنها بودنش را دید

که هل من ناصر اش دیگر نمی آید به این گوشم

نمی دانم چه باید کرد؟

نمی دانم

نمی دانم

خداوندا

رحیما

دستگیرا

هادیا

دیگر نمی دانم چه باید کرد؟

 

(ده روز غزه در آتش)

برای رنگ گندم، برای رنگ خورشید

 

 

یادم میاد یه روزی که خیلی بچه بودم

همون روزایی که هی ولو تو کوچه بودم

 

سر به هوا و شیطون، بی غم و غصه و خوش

بیخیال و بی کله دنبال توپ و لاکپشت

 

ده سال و نیمی داشتم که اون آقا رو دیدم

آقای باصفایی که حرفاشو شنیدم

 

یه روز که با شیطونی دسته گلی آب دادم

از ترس داد و تنبیه تو یه مجلس پریدم

 

اون آقای مهربون مشغول داد و قال بود

از هر دری هی میگفت انگار خیلی بیکار بود!

 

حرفاش خیلی گنده بود، حوصله رو سر می برد

واسه من کوچولو انگار فایده نمی برد

 

ولی صداش آشنا بود، نغمه بود و نوا بود

صمیمی و پر احساس، پرشور و بی ریا بود

 

یادم میاد یهویی یه آتیشی گر گرفت

تو قلب بچه گونم انگار که آشوب گرفت

 

نفهمیدم چی بود و چی شد یهو خدایا

فقط اینو یادمه یه قطره اشک بی هوا

لغزید و افتاد پایین، پایین روی گونه ها

 

نمیدونم چجوری ولی آقاهه دیدش

از دور با گوشه چشمش انگار بهم خندیدش

 

دید که من فسقلی انگار دلم لرزیده

از تو نگاش فهمیدم اونم اینو فهمیده

 

یادش بخیر چه روزی، یادش بخیر چه سالی

عجب حال و هوایی، عجب دل باحالی

 

آقای مهربونو عاشق شدم یه باره

یه عاشق کوچولو مثل گل بهاره

 

فردای اون روز اومد با یه لبخند واسه من

چند تا کتاب تو دستش، هدیه دادشون به من

 

کتاباشو که دیدم از خوشحالی پریدم

انگار بعد کلی سال یهو بابامو دیدم

 

کتاب آموزش نماز و یاد خدا

اون یکی هم کتاب خمینی و آدما

 

پشت صفحه اول نوشته بود اسمشو

اسمی که بوی یاسش پر کرده بود کلشو

 

یه دست پیرهن سفید، یه شلوار پارچه ای

یه موتور هوندا و یه تسبیح قهوه ای

 

همه چیزاش همین بود، همین بود و همین بود

همونی که اینهمه دیوونم کرده این بود

 

معلم روز صفر، استاد الف و ب

یه عاشق بسیجی، یه بابای اهل دل

 

دوسش دارم هنوزم که ده سالی گذشته

گرچه کمی پیر شده، یه کمی هم شکسته

 

از بعد فوت مادر انگار که روحش هم رفت

از بعد اون تصادف انگار که جسمشم رفت

 

اما هنوز یک تنه صدتا منو حریفه

هنوز پر از فریاده هنوز ماهه یه تیکه

 

اسمش زیاد مهم نیست، روحشه که قشنگه

اما بهت میگما! اکرمی مرد جنگه!

عاشقی

 

 

عشق یعنی عاشقی در تار و پود

اشک دیده قلب زخمی رنگ رود

 

عاشقی یعنی من و تو تا ابد

عاشقی یعنی بریدن تا ابد

 

عشق یعنی که من و تو تا کجا

تا کجا باهم شویم رنگ خدا

 

عشق یعنی که تو و من بی همه

این منم و این تو و این ما همه

 

چون تو باشی دیگران بی رنگ و آب

با تو دریایم، امیدم، آفتاب

کاشکی

 

 

کاشکی منم آدم بشم تا بتونم راهی بشم

لایق مهمونی بشم

 

کاشکی منم مثل بابات شهید بشم

کاشکی یه روز بیاد که رفتنی بشم

 

کاشکی منم حروم حلال حالیم بشه

کاشکی که برق این جهون توی چشام فانی بشه

 

کاشکی بشه، کاشکی بشم

دلم می خواد یه روز بشم

 

یه روز منم آدم بشم

اون روزه که دلم میخواد شب نشده راهی کربلا بشم

 

شاید منم شهید بشم، لایق مهمونی بشم

کاشکی بشه، کاشکی بشم

دل شهر

 

 

 

آسمانم ابریست

شهر من پر شده از بوی گناه

شهر من از همه ایمان خالیست

 

 

امشب با تنی آلوده

با نگاهی خسته

با امیدی بر هیچ

باز من می گذرم

از خیابانهایش

از خیابانهایی که برایم, یاد باران دارد

از کنار جوبی ,که دگر خشک شده

باز هم می گذرم

از کنار تنه ای خشکیده

تنه سرو خمانی که دگر ز درون پوسیده

از پس کوچه تنگی که در آن ,کودکی میخندید

اما اکنون

کوچه ای نیست, خیابان گشته

خیابان طویلی که دگر کودکی نیست در آن نزدیکی

کودک نیز امروز ,پیر مردی خسته است

دستهایش پر پینه پر زخم

 

 

با نگاهی به زمین باز هم می گذرم

از شهری که دگر هیچ ندارد که به آن غره شوم

 

 

آسمان اش پر دود

پر از بوق و دروغ

پر از قصه غصه

پر از ننگ و تباهی گشته

 

 

 

نه توان رفتن

نه دل دل کندن

نه خیال فردا

دل من از همه ایمان خالیست

 

 

دل من شهر من است

لیک دل من پر شده از بوی گناه

بوی خاکستر سرخی که هنوز هم می سوزد

و دلم نیست دگر همراهم

از دلم دل کندم

بغض اما انگار در دلم جا مانده

 

 

با نگاهی خسته

با امیدی بر هیچ

باز من می گذرم

از گذر گاه شب و تنهایی

 

 

لیک انگار هنوز شوق آن گلدسته

برق آن حوض بلور

رنگ آن گنبد سبز

در نگاهم پیداست

 

 

پیداست که انگار هنوز

نگاهم نم ایمان دارد

ای شهر همه آینه ها

من مسلمانم انگار هنوز

من و رنج مسلمانی

 

 

 

نمی دانم مسلمانم و یا حتی که انسانم

كه وقتی مادرم این آبستن سنگین و گرمش را فرود آورد

خیالش بود انسانم

ولی گم شد

در این آشوبها گم شد در این چنگال سخت این لجن آلوده شبها و زمستانهای پی در پی

در این جنگل که خرس و روبه پیری به عالم سروری دارند و کفتاران نگه بانند

 

 

انسانها کجایند؟ های؟

های آدمها کجا رفتید؟ دارد می دهد جان ماهی سرخی که بر ساحل رها کردید

های آدمها…

کجا کشتید آن روح لطیف پر شده در جانتان را پس، کجا کردید آن انوار قدسی را

 

 

که گل پر کرده گوش مردگان را حیف

تابوتش همین جسم کثیف و خاکی و مردار خوار پیش از این انسان

و در تابوتهای زنده، قلبی آهنین و سرد

 

 

کجایید های آدمها؟ مگر بر گوش جانها تان نمی آید صدای زجه آن کودک غلتیده در خونش؟

مگر آتش نمی بینید دارد می کشد دامن

 

 

 

مگر روزی نمی گفتید چون بودید در آن ظهر  بی تابی

برای طفل شش ماهه و رگهای ترک خورده و آن چشمان پر احساس

و آن جر خورده گوش دخترک هاشان

مسلمانها مگر از یادتان رفته  همان روزی که زنجیر و الم بر دوش هاتان بود

نمی گفتید اگر بودید در آن روز خون آلود، خونین جان همه بودید؟

هان از یادتان رفته؟

 

 

مگر فریاد «یا  اماه» در عالم نمي آيد چو پتكي بر سر سندان دلهاتان؟

مگر پژواک تیر و ترکش پر گشته در آغوش کودکهای شهر قبه در عالم نپيچيده؟

مگر معراج از آن آشفته اینک شهر پر ظالم نبود آن شب

چرا خوابید؟ چرا مستید؟

 

 

اگر گفتید با یاران که گر روزی به پاخیزید، ما آن روز بیداریم

زهی باطل زهی افسوس

که چون یارید و پندارید یاران را پذیرایید

كه گر امروز در خوابید و با فریاد مظلومی نمی لرزد جگرهاتان

بدان آن روز اگر آید توهم در خیل گرگانی نه از یاران

بدان که اشک و آه ات جز تفی پر چرک بر سنگ نگاهت نیست پاداشش

که آن روزی که گر آید تو سنگ راه خواهی بود نه سربازی پر از تصمیم

 

 

مگر دیگر چه باید می شنیدید و هنوز در انتظارش گوشتان تیز است

ای کر زادگان بی سر و بی تن

بریدن؟ گشنه گی؟ به آبرویی؟ هتک حرمت؟ یا تجاوز؟ سنگ؟ آتش؟ یا که دیگر چه؟

 

 

که دیگر شرم دارد نينوا از گفتن آواز و نقل ظهر خون بارش

که حتی غربت و تنهایی و بی یاوری رویش خجل گشت  است از این عالم غربت

 

 

های غزه کیست اینک یاوری یاری گری یاری نمایی تا دهد یاری غم به یاوری هایت

میان یاوران و هم زبانانت

هم زبانانت کجا ماندند ای طفل صغیر زیر شش ماهی که در آغوش مادر جان سپردی؟هان؟

رها کردند غزه؟ رها کردند آنان بند تنبان را؟

زبان همزبانانت مگر از جنس قرآن نیست؟ مگر مال مسلمان نیست غزه؟

کجایند هان؟ افسوس و تباهی بر دل پر خالی و پوچت از این امید…

اگر روزی شنیدی همزبانان هم دلانی نیک خو هستند

در مشرق رود خورشید آن روز و شود در غرب هم بیدار

که اینان یازده خورشید را کشتند

هم این اینان! آری ای غزه

امیدت را از این سفله تنان و خیک خود بر دوش بندان خیانت کار و سازشکار بی سیرت جدا گردان

 

 

مسلمانی نماند اي واي

بپا خیزید فردا خواهد آمد رهبر جانها

بپا خیزید تا آن روز، شرم و ننگ و رسوایی نباشد ساز سیماتان

 

 

و فریادی از آن چاه عمیق دهشت انگیز شب سرد زمستانی به بیرون می زند هر دم

چو چرک و خون و گنداب تراویده ز زخم دملی چرکین

که آیا هست انسانی؟ مسلمانی؟ های آدمها کسی گوشش مرا در خود پذیرا هست؟

که در ساحل ز دریا و همه امید من خالی و خاموشم

که تف کرده مرا دریا به بیرون این من سرخ و سفید و کوچک و زخمی…

کسی یارای یاری هست انسانها؟

 

 

و ای داد از اسیرانی که در دامی گرفتارند و از یادش رود صیاد آن دام و هم آن صیدش

و این فریاد هم خاموش خواهد شد شبی نیمه شبی ای وای

ورودی‌های پیشین »
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.